تبليغاتX
بيد مجنون
من می خواهم برگردم به زودی دوباره اینجا بنویسم.

گفتم به اطلاع عموم برسانم از این تریبون خاک گرفتۀ فراموش شده.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 16:13 توسط فروغ |

حرف آخر را اول می‌زنم؛ این آخرین پست این وبلاگ است.

بقیه‌اش را نمی‌دانم چی باید بنویسم. مهم هم نیست آن‌قدرها.

راستش را بگویم، من آدم خودگشودگی نیستم. دلم می‌خواهد باشم، نمی‌شود. نمی‌توانم بیایم اینجا از هزار و یک رقم حرفی که در روز توی دلم هست یکی‌اش را هم بنویسم. یک جور درد بی‌درمانی‌ست که گفتن ندارد.

از یک‌ور، خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم من آدم "یا رومیِ‌روم، یا زنگیِ‌زنگم". یعنی بدم می‌آید از وبلاگی که درش ننویسم. بدم می‌آید از حرف نصفه‌نیمه، بدم می‌آید از چیزی که صفرویک نباشد. حالا شاید فکر کنید آدم افراط و تفریطم. هستم خُب. نه همیشه اما خیلی وقت‌ها هستم. گاهی هم هرجایی میان طیف صفر تا یک ممکن است باشم. گاهی فقط. بستگی دارد. آدم "ایت دیپندز"ی هستم شدیدا. خودخواهم شاید.

از آن ورِ، شهوت نوشتن دارد می‌کُشدَم این روزها. روزی صدبار نه، اما لااقل ده بار روی "پست مطلب جدید" کلیک می‌کنم بعد زل می‌زنم به صفحه‌ی سفید، دقیقه‌ها. بعد بی فشارِ "خروج" می‌بندم صفحه را. درگیرم با خودم.

از یک ورِ دیگر، نقش بلد نیستم بازی کنم. سلام تیغه‌ی سبز!

از ورِ بالا که نگاه می‌کنم به خودم، می‌بینم حالم خوب است این روزها. قدِ موهای سرم کار دارم و نیمه‌شب اگر داداشم از سفر برگردد و کلید بیاندازد بیاید توی خانه و در اتاقم را باز کند و صِدام بزند سه بار، بیدار نمی‌شوم. از بس مُرده‌ام از خستگی و راحتی. حالم خوب است و اگر دارم بار و بندیلم را جمع می‌کنم از زیر سایه‌ی بیدمجنون که بروم یه جای دورترِ خوش آب و هواتر، از سر لجبازی و بغض و کینه و ناچاری نیست.

همه‌ی وَرهایم را دوست دارم این روزها. خودشیفته‌ام! عاشقم! خوشحالم!

پاراگراف آخر را می‌گذارم بعدا بنویسم. توی مودِ خداحافظی نیستم الان. یک حرفایی شاید باشد هنوز که نگفته مانده.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 15:48 توسط فروغ |

تو در تمام زمستان‌ها

و با تمام برف‌های نیمه‌ی بهمن

نشسته‌ای به دلم؛

نرم و پاک و بغض‌آلود.

 

پ.ن: زود بود برای نوشتنش. گذاشته بودم برای اولین برف امسال-اگر ببارد البته-. اما مدام تکرار می‌شود برایم این روزها. میان خط‌خطی‌های روی چرکنویس‌های سرِ کارو مونولوگ‌های سرخوشانه‌ی عصر و دلتنگی‌های بی‌دلیل همیشه.

هِی دلم می‌خواهد روزی هزارتا شعر بگویم و این سه‌چار خط، نمی‌گذارد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 15:51 توسط فروغ |

 

این پست را مثل قدیم ها می خواهم بنویسم برایت.

مثل آن موقع ها که پروای هیچ چیز را نداشتم. که درِ گوشم هی می خواندی: نه، نه، نه.

مثل قدیم‌ها که روزهای سالمِ سرشاری‌ام بود.

امروز باز اسمِ آن درخت‌ها یادم رفته. همان‌ها که یک عالمه بودند آن روز توی جاده. گفتی دور تا دورِ زمین‌های کشاورزی می‌کارندشان. همان‌ها که زود قد می‌کشند می‌رسند به آسمان.

گفتی سپیدار یا صنوبر؟ سرو که مطمئنم نگفتی. افرا هم که نمی‌تواند باشد، اگرچه خیلی خوب بود اگر افرا بود اسمشان. آن‌وقت من همیشه یادم می‌ماند.

حالا اصلا هرچه، دلم آن درخت‌ها را می‌خواهد الان. با بادی که بوزد و چنگ بیاندازد به دست و دل آدم.

باران که ببارد برویم دوباره مسافر سهراب بخوانیم. برویم میان همان درخت‌های بلند که اسمشان یادم نیست. من بخوانم و مثل همان شبی که کتاب فصل ورق خورد، دوباره بگویی دوباره بخوان؛ وقت خواندن "کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند..."

 *دزدی از آلبوم پاییز طلایی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 12:54 توسط فروغ |

در دوردست

در دوردست این همه غم

          ایستاده‌ای

                    خاموش و بی‌تلاطم و آرام و دیدنی

فریاد می‌زنم، نمی‌شنوی

          اما

          گاهی برای آن‌که نگریم

                    لبخند می‌زنی

 

                                                             پاییز۱۳۸۴

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 16:24 توسط فروغ |

 

عصر بود. بارون می‌بارید. آخرای پاییز بود یا اولای زمستون شاید. یاد نیست. ما دو تا مست و سرخوش ته اتوبوس امیرآباد-انقلاب نشسته بودیم و رو بخار شیشه یه چیزایی می‌نوشتیم. از اون نوشته‌های خیس، فقط شلوغی خیابون و انعکاس نور قرمز چراغای ماشینای اونور شیشه یادمه.

آها! داره یادم میاد که آخرای دی ماه بود. امتحانامون تموم شده بود و تموم روز مونده بودیم دانشگا و خوش گذرونده بودیم لابد. بعد تو اون بارون یه ربع به هفت عصر داشتیم برمی‌گشتیم که وسایلمون رو برداریم که بریم ترمینال با هم. که بریم خونه از اونجا. خسته بودیم و خوشحال و بی قید. یادمه چشمامون می‌سوخت. خوابمون می‌اومد. سر رو شونه‌ی هم می‌ذاشتیم به نوبت. یادمه مطمئن بودیم توی اون ترافیک و بارون به اتوبوس نمی‌رسیم. خیالیمون نبود اما. یه جور خوبی فارغ از همه‌ی دنیا بودیم که نگو.

چن وخت گذشته از اون روز؟! نمی‌دونم. خیلی... تو خیال کن هزار سال. یعنی می‌خوام بگم یه خاطره‌ی عزیزِ  بی نهایت دوردسته که داره خفه‌ام می‌کنه یادش از ظهر تا حالا. از همون لحظه که حرف اون نقاشیا پیش اومد. یهو دلم بدجوری تنگ شد واسه اون عصر بارونی دی ماه. ربطش؟! این‌که اون نقاشیا و اون عصر بارونی یه بخش گنده‌ای از گذشته‌ی مشترکِ فقط دونفره‌ی ما دوتاست. هِی گشتم بین هزارتا سی‌دی و دی‌وی‌دیِ لعنتی و پیدا نکردم نقاشیا رو. گفتم فایلشو واسم یه جایی نگه دار تا بیام بگیرم که خیلی مهمه برام.

دنبال یه جایی توی گذشته‌ها می‌گشتم انگار، که چنگ بندازم بهش که کمتر غرق شم تو اشکام. حالا از امروز ظهر می‌دونم کجاست اونجا و دستم نمی‌رسه بهش تا پس فردا.

به خودش گفتم به دستم برسونه از فاصله‌ی 500 کیلومتری. گفت از شدت اهمیتی که براش داشته سی‌دی‌شو یه جایی قایم کرده که الان هرچی می‌گرده پیدا نمی‌کنه.

دوتا معتاد تو خماری مونده‌ی بیچاره‌ایم الان. من بیشتر. خیلی بیشتر.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 2:37 توسط فروغ |

 

از من شبیه‌تر به تو خواهد شد

شعری که سال‌هاست

آبستنم به آن!

شعری که گورِ من

گهواره می‌شود برای سکوتِ

غمگینِ واژه‌های یتیمش

در سال‌های سالمِ بعد از من.

شعری که دردِ ناتمامِ تو در من را

بر سطرسطرِ صفحه‌های پس از مرگ

گریه خواهد کرد.

موزون‌تر از سیاهی چشمانم

بر گونه‌های تو خواهد چکید، بی‌تردید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 15:34 توسط فروغ |

 

حرفی که نگفته می رود از یاد،

بغضی که حصار می شود گاهی

چون دست به دور گردن فریاد؛

شعری که میان بوسه های تو

جا مانده و می رود رها در باد

...

از یاد ببر! ... نگفتنش بهتر

در نیمه ی راه، خوردنش بهتر!

+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 13:15 توسط فروغ |

تازگی ها هربار که می روم به این دانشگاه کوفتی همین طوری می شوم. همه ی معادلات ذهنی-جسمی-عاطفی- حیاتی-روزانه اَند بِلابِلا‌ام بهم می ریزد. یادم می آید که چقدر در حق خودم کوتاهی کرده ام. که جای من اینجا نبوده اصلا. که چرا تمام زندگی را به توجهی به خودم گذراندم. دفعه پیش هم همین قدر حالم بد شد. دفعه پیش که نمی دانم کِی بود، که رفته بودم برای تصویب موضوعِ پایان نامه.

یک مشت آدم بی صلاحیتِ بی فکرند که نشسته اند پشت آن میزهای لعنتی، وسط بیابان. گیرم که من دانشجوی بی فکری بودم و بعد از آن که شما فلانی را به زور بهم تحمیل کردید که استاد راهنمایم باشد، یک ایمیل خشک و خالی هم بهش نزدم که حتی بخواهم بهش بگویم موضوعم چیست. تویی که نشسته ای آنجا و تمام این مدت کاری جز نشستن پشت آن میز و تشکیل جلسه های مسخره نداشته ای، نباید بهش خبر می دادی که با میل و سلیقه ی خودت و دو نفر بدتر از خودت چه تصمیمی گرفته اید برای من؟!

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 13:21 توسط فروغ |

 

من؛

ذره های غبارِ نشسته بر

اندوه تارهای عنکبوتِ کنجِ خیال توام که با

کوچکترین عبور هوا

نیست می شوم

گم، در هوای سال های پس از تو . . .

+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 21:56 توسط فروغ |